انتظار...
جاده ها کلافه اند از سنگینیه نگاه منتظرم...
اگر نمیایی جاده ها را دیگر زجر ندهم...
چشمانم به جهنم !!!
جاده ها کلافه اند از سنگینیه نگاه منتظرم...
اگر نمیایی جاده ها را دیگر زجر ندهم...
چشمانم به جهنم !!!
گاهی آنچنان مزخرف میشوم که برای دیگران
قابل درک نیستم !
حتی عزیزترین کسم را از خودم میرانم !
اما…
در دلم آن لحظه آرزو میکنم تا بگوید:
میدانم دست خودت نیست!
درکت میکنم…
یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی ؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست ؟
شدی خلبان ، ملوان ، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی . . . خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته
باشم قورت بدهم حتی
بغض های نترکیده ام…
روزهای کودکی کو؟فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران،گردش یک روز دیرین،پس چه شد دیگر کجا رفت؟
خاطرات خوب و شیرین،در دل آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز،غرق در غم های امروز...
یاد باران رفته از یاد،آرزو ها رفته بر باد...
می خورد بر بام خانه،بی ترانع،بی بهانه،شایدم گم کرده خانه...!