شعری از احمد شاملو (حرف دل من= حامد)

بيتوته‌یِ کوتاهی‌ست جهان
     در فاصله‌یِ گناه و دوزخ
خورشيد
     هم‌چون دشنامی برمی‌آيد

و روز
شرمساری‌یِ جبران‌ناپذيری‌ست.

 

آه
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چيزی بگوی

درخت،
جهلِ معصيت‌بارِ نياکان است
 
و نسيم
     وسوسه‌يی‌ست نابه‌کار.

مهتابِ پاييزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلايد.

 

چيزی بگوی
 
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
     چيزی‌بگوی

 

هر دريچه‌یِ نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشايد.
 
عشق
     رطوبتِ چندش‌انگيزِ پلشتی‌ست
و آسمان
     سرپناهی

 

 
تا به خاک بنشينی و
     بر سرنوشتِ خويش
          گريه سازکنی.

 

آه
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم چيزی بگوی،
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگ‌وارانِ ژوليده آبرویِ جهان‌اند.

عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

 
خامُش منشين
     خدا را

پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
 
از عشق
     چيزی بگوی!

شعری زیبا ...

 لحظه ی به تو رسیدن یه تولد دوبارس

شهر چشم تو رو داشتن یه غروب پر ستارس

خواستن دستای گرمت مث ماجرا می مونه

برق الماسای چشمت مث کیمیا می مونه

اگه تو قسمت من شی می زنم یه رنگ تازه

اسم من کنار اسمت

اسم من کنار اسمت قصر خوشبختی میسازه

تو رو هر کی داشته میره تا قله خورشید

با تو میشه غصه ها رو به زلال چشمه بخشید
زیر چتر لمس دستات میشه تا خدا رها شد
 
‎میشه رفت تا آسمونا شاید اون بالا خدا شد
 
با تو غم رنگی نداره زندگی شهر فرنگه
 
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
 
از تو قلعه ی نگاهت رنگ غصه ام قشنگه
 
سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش
 
پاییز و زمستوناشم میشه هم رنگ بهارش
 
شعله ی آتیش چشمات یه چراغونی زیباس
 
لحظه ی به تو رسیدن بهترین لحظه دنیاس
 
 با یه لبخند طلاییت همه ی زمین می لرزه
 
آرزوی تو رو داشتن به هزار ونیا می ارزه
 
 روی انگشتر شعرم قیمتی ترین نگینی
 
دوست دارم واسه همیشه روی چشم من بشینی
 
میشه تو هوای پاکت تا سحر نفس نفس زد
 
تا تو باشی میشه آسون چهره ی آفتابو پس زد

تمنا!

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست ... این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود

امروز پس از 5 ماه سرگردونی تونستم فارغ التحصیلیمو بگیرم. با اینکه درسم تموم شده بود ولی هزارو یک مشکل دست به دست  هم داده  بودند که یه چند ماهی رو الافی بگذرونم ...

ای کاش به جای این مدتی که بیکار بودم به جای گوش  دادن به دروغای بقیه درسمو  میخوندم و  برای ارشد قبول میشدم... اما حیف ... الان فقط  پشیمونیش مونده و 3 ماه وقت واسه امتحان ارشد 90 دارم....

کاش به جای تمنا از این و اون یکم به خودم ایمان داشتمو از خدا تمنا میکردم...

وبی بازم به  خودم امید میدم.. چون غیر از خودت کسی به دردت نمیخوره امیدوارم بتونم وجدان خودمو نرنجونم...


با آرزوی موفقیت در کنکور ارشد 90 با قبولی در رشته، شهر و دانشگاه دلخواه....


واسم دعا کنید ... دوستتون دارم 5 تا!

خاطره ی اولین روز!!!

از کجا شروع کنم.از کدوم غمم بگم...امروز خیلییییی حالم گرفته بودجوری که بغض کرده بودم حتی بغضمم دیگه برام غریبه شده بود دوست داشتم یه سری بهش بزنم یه حالی از بپرسم ... ولی دمش گرم بیشتر وقتا اون حالمو میپرسه گاه گاهی هم بهم سر میزنه حتی یک مدتی دیگه باهاش یکی شدم

اون وقت که وقتی نیستش دنبال خودم میگردم ...

الان شاید فک کنید این کیه که انقد با معرفته ؟؟!! نه خیالتون راحت بشر نیست .. آدم نیست ... و دختر هم نیست ... چیزیه تو وجود همه ی اینا !! که خیلیا قدرشو نمیدوننو بی اختیار برای هر کسی حرومش میکننن.. شاید لازم نبود این همه تعریف و تمجید از یه شخص یک کلمه ای بشه ... ولی واسه من خیلی مقدسه و خیلی خاطرشو میخوام .... ببینم اگه تونستید بگید کیه نظر بدین .... مخصوصا کسایی که بیشتر مرتکب اشتباه شدن ...


نمی خوام تو کف بزارمتون  : اشک!

اولین مطلب من....

سلام دوستان من حامد هستم و این وبلاگ رو در روز 23 / 7 / 1390 ساختم با همکاری دوستم مجتبی هر دو دانشجوی .... مدیریت!

امیدوارم وقت بکنم همیشه به روزش کنم! و با حرفایی که از دلم بیرون میاد همه رو به فکر وا بدارم با این ادبیات خودم!


منتظر مطالب باشید و نظر هم بدید


دوستتون دارم اونایی که صادق هستین و یه کوچولو هم انسانیت دارین